تصویر اول:
روی صندلی فرودگاه آمستردام نشسته ام و منتظر پرواز بعدی ام. خسته و خواب آلود. آقایی نزدیکم می شه و به انگلیسی ازم می پرسه که می تونه وسایلش رو چند دقیقه ای بذاره پیشم و بره دستشویی؟ لبخندی می زنم و می گم: حتما! وسایلش رو مرتب می چینم کنار دستم که مراقب همشون باشم. کتاب " خانم دالاوی" رو از کیفم بیرون میارم و مشغول خوندن می شم. آقاهه بر می گرده. با دیدن کتاب توی دستم خشکش می زنه و به فارسی می گه: خانم شما ایرانی هستید؟؟ هر دو می خندیم از اینکه با هم انگلیسی حرف زدیم. می گه: داشتم با خودم فکر می کردم فقط ایرانی ها این قدر مودب هستند! و حدس زده بودم که شما ایرانی هستید.
تصویر دوم:
با دوستم توی یکی از خیابان های مونیخ پیاده روی می کنیم و با صدای بلند واسه هم جک تعریف می کنیم و با صدای بلند عین این عقده ای ها می خندیم. وقتی آدم احساس می کنه کسی زبونش رو نمی دونه حس خوبیه! پس بلند تر می خندیم و جک ها رو به منطقه ی ممنوعه می کشونیم. یکهو می بینم همراه ما یه پسر دیگه که پشت سرمون داره راه میاد و قیافه اش هم اصلا شبیه ایرانی ها نیست با صدای بلند می خنده . هر دو از خجالت می میریم. بر می گردیم و دوستم بهش می گه شما ایرانی هستید؟ می گه: نه من کرد عراقی ام و مادرم اهل کرمانشاه. یه کم فارسی بلدم. ما هم لبخندی از سر شرم می زنیم. می گه: ایرانی ها خیلی با ادب هستن!! بیشتر خجالت میکشیم . اما بلافاصله می گه: حسابی ما رو خندوندید.
تصویر سوم:
روبروی تلویزیون روی مبل لم داده ام. استکان کوچک قهوه ام را توی دست گرفتم و به تصویر مردی نگاه می کنم که بی هیچ ترس و واهمه ای باتوم را به صورت دختری می زنه که روسری سفیدش را خونی کنه. بعدش هم بدون اینکه آب از آب تکان بخوره به راهش ادامه می ده و میره.
تلخی قهوه توی تنم می پیچه.
راستی اون ادب ایرانی که همه ازش حرف می زنن کجا رفته؟؟
دیوار موجود جالبی است، هم خانه را میسازد و هم زندان را. میتوان در پناه آن احساس امنیت کرد یا زیر سایهاش دچار تشویش خاطر شد، میتوان آن را با یک قاب عکس تزئین کرد یا روی آن سیم خاردار کشید، میتوان به آن تکیه داد یا پشت آن اسیر شد... من کشیدن شکل دیوار را دوست دارم، از ردیف آجرها و سایه روشنشان خوشم میآید. خوب که نگاه میکنم میبینم زمینهی خیلی از طرحهایی که تا امروز کشیدهام یک دیوار بوده است...
رفته بودم تا جای خالی یک دیوار را ببینم. بعضیها به چین میروند تا چند متر از هفت هزار کیلومتر دیواری را ببینند که نه قرن پیش از میلاد مسیح ساخته شده و میگویند تنها ساختهی دست بشر است که از کرهی ماه هم دیده میشود؛ بعضی دیگر به برلین میروند تا جای خالی دیواری را ببینند که معروفترین نماد جنگ سرد بود و تا بیست سال پیش شهری را در دل اروپا به دو نیم میکرد. زائران دیوار چین از همتی که چند هزار سال پیش صرف ساختن آن شده به حیرت دچار میشوند و زائران دیوار فروریختهی برلین از حماقتی که توانست بیست و هشت سال دوام بیاورد دهانشان باز میماند... در قرن بیستم زندگی کنید و ناگهان یک شب دیواری بسازند تا شهرتان، خانهتان، خانوادهتان را به دو نیم کند و رفتن به آن سوی دیوار برایتان ممنوع شود... حتی تصور ساخت چنین دیواری هم احمقانه است.
اگر ساعت هفت صبح یک روز سرد پائیزی در هوایی گرگ و میش وارد شهری شدید که نمیشناختید و دیدید که دستهای کبوتر تمام شب را در یک پارکینگ عمومی و روی زمین خوابیدهاند مطمئن باشید که در برلین هستید. میپرسم مگر این شهر دیوار و درخت ندارد؟ چرا کبوترها روی زمین خوابیدهاند؟! جواب میدهند که همه اینجا از دیوار خاطرهای تلخ دارند، شاید به همین خاطر کبوترها خوابیدن روی زمین را ترجیح میدهند. ساختمانها را هم که خودتان میبینید، روی برجهای شیشهای که نمیتوان لانه ساخت و تازه روی همهی لبهها و هرههای ساختمانهای کوتاهتر هم میخهای تیز کار گذاشتهاند مبادا کبوتری آشیان کند. توضیحشان در مورد دیوار قانع کننده بود اما کسی نمیدانست چرا کبوترها روی شاخهی درختها نخوابیدهاند، برلین پر از درخت است. شاید این کبوترها مثل انسانهای اولیه از درخت پائین آمدهاند تا کم کم متمدن شوند یا شاید با همسرانشان اختلاف دارند و موقتاً از لانه اخراج شدهاند، شاید مهاجر هستند و روی درخت جایی ندارند... کبوتری که روی زمین خوابیده باشد شکار خوبی برای گربه است؛ میپرسم این شهر گربه ندارد؟! جواب میدهند که گربهها در آپارتمان زندگی میکنند... پیدا بود که خیابان برای خواب کبوترها جای امنی است. سعی میکنم با تلفن موبایل عکسی از کبوترهای پارک شده بگیرم که خوب از آب در نمیآید.
هوا سرد و پاکیزه است. چتر سبز بزرگی که به امانت گرفتهام من را از باران محافظت میکند اما جلوی باد سردی که میوزد را نمیگیرد، چتر را میبندم و داخل مغازهای میشوم که گرم است و پر از سوغاتیهای این شهر بارانی. کنار تیشرتها و لیوانهایی با نقش یک خرس، که نشانهی شهر است، قفسههایی است پر از تکههای سیمان که در اندازهها و قیمتهای مختلف به فروش میرسند. کلوخهای بزرگ گرانقیمت هستند پس خودم را با تماشای کارت پستالهای ارزان قیمت سرگرم میکنم. روی هر کارت عکسی است از شهر برلین در سالهایی که مردم هنوز دیوار را تحمل میکردند و روی کارت محفظهی کوچک و شفافی تعبیه شده که تکهای سیمان رنگی توی آن لق میخورد. فروشنده ادعا میکند اینها تکههایی از دیوار برلین است اما من مثل یک ایرانی واقعی به همه چیز مشکوک هستم و ادعای فروشنده را باور نمیکنم. مطمئن هستم چند کارگر مهاجر جایی همین اطراف نشستهاند و با خاک و سیمان و کمی رنگ تکههای قلابی دیوار را میسازند. خوشحال از اینکه کسی نمیتواند سرم کلاه بگذارد همراه با توریستهای زودباوری که سرشان کلاه رفته بود یکی از کارتپستالها را خریدم.
رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم. از آن دیوار هولناک فقط اندکی برپا مانده که از همین حالا جزئی از آثار تاریخی شهر به حساب میآید. دادهاند نقاشهای با ذوق روی سطح سرد و خاکستری دیوارها را نقاشی کنند و سیمهای خاردار را از روی آن جمع کردهاند... زیبا شده است.
رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم. از آن حماقت هولناک فقط خاطرهای مانده بود که با آن تجارت میکردند...

**از وبلاگ توکا نیستانی
تو احساس می کنی مثل گیاه عشقه شده ای. می پیچی و می پیچی اما رها نیستی. گمان می کنی آرزوهایت این قدر زود جابجا شده اند و تو در شرایط جدید زندگی باید با آنها کنار بیایی که دیگر فرصتی برای آرزوهای جدید نداری. فکر می کنی جدا شده ای. نمی خواهم بگویم حکایت آن ریشه هایی است که در خاک مانده اند و تو جدا شده ای که خیلی تکراری است. دلم می خواد دنبال حرف تازه ای بگردم اما هیچ حرف تازه ای نیست. اگر هم باشد، ۳۰ سال عمری است برای خود. آن قدر گفته اند قبل از من آنانی که رفته اند که تکراری شده است. میان واقعیتی که هر روز می بینی و دردی که می کشی و اضطرابی که بر خانه ات سایه افکنده و آینده ی تو و زندگی و فرزندت را در ابهامی عمیق فرو برده دست و پا می زنم-می زنیم- . آلبوم عکس ها را نمی برم...قاب عکس سفر کرمان را نمی برم...این یادگاری سفر اصفهان را هم...
مگر می شود؟ مگر می شود رها شوی از آنچه بوده است؟ مگر می شود فراموش کنی دوران دانشجویی ات را که امروز انگ زندگی ات شده و تمام نوشته هایت مثل بختک شب ها روی سینه ات می افتد و راه نفس کشیدن را برایت می بندد؟ مگر می شود تمام گزارش ها و خبرهایی که در روزنامه کار کردی را فراموش کرد؟ مگر می شود جایزه ات را در جشنواره مطبوعات که برای تلاش در راه "همدلی سیاسی جامعه" دریافت کرده ای نادیده بگیری؟ مگر می شود خودت را فراموش کنی؟ پس آن مردک عوضی احمق چی می گفت؟ چی می خواست؟!!! اگه بخوام بمونم باید همه چیز رو فراموش کنم. همه ی گذشته. همه ی خودم رو. {این رو اون خواست، نه من و نه تو}
حالا فقط چند ماه دیگه مونده...دکتر دیروز می گفت: اگه تا ۲ سال دیگه صبر کنید....(۲ سااااااااال؟؟؟)
همه چیز درست می شه.هر چی باشه اینجا خونه ی ماست حتی اگه یه عده ای همه ی گذشته و آینده اش رو به گند و کثافت کشیده باشن.مگه نه؟
http://www.reuters.com/article/GCA-Iran/idUSTRE5A315620091104
http://www.reuters.com/article/worldNews/idUSTRE5A311Y20091104
http://aljazeera.net/NR/exeres/EEAD563C-1C9F-4D78-81D7-D6E2A0EE0BFF.htm
عباس معروفی را از دوران نوجوانی می شناسم. آشنایی من مدیون دایی اهل فرهنگم است. او آن زمان گردون و آدینه و تکاپو می خواند و عاشق صادق هدایت بود-هست- . من در خانه ای بزرگ شدم که دوران کودکی ام در جو سیاسی عجیبی گذشت. پر از استرس و هیایو. وحشت بازجویی و سکوت مرگبار. بعدها که بزرگ تر شدم و توانستم خودم بخوانم و خوب را از بد تشخیص دهم عباس معروفی برایم جایگاه دیگری داشت. بحث داستان نویس بودن یا چهره ی فرهنگی بودن معروفی نیست، بحث نحوه ی نگرش عباس معروفی است که مرا به شدت جذب می کند.بعد از همه ی آن روزهای سیاه دهه ی هفتاد که معروفی راه آلمان را پیش گرفت و در برلین ماندگار شد همیشه پیگیر کارها و کتاب هایش بودم، از راه اندازی سایت تا کتابفروشی هدایت در برلین....و درد غربتی که همیشه به زیبایی تصویرش می کند.
نمی دانم چرا اینها را نوشتم؟ شاید فقط مقدمه ای بود برای اینکه به سایت اش سری بزنید و مطلب آخرش را بخوانید.
پی نوشت) باز هم جلوه جواهری از فعالان کمپین یک میلیون امضا رو به دادگاه احضار کرده اند!!! این رشته سر دراز دارد!!!!
شاید ایرانی های موسیقی دوست خارج از کشور و یا حتا خارجی هایی که به موسیقی ایرانی علاقه مند هستند بیشتر از ایرانی هایی که در ایران زندگی می کنند با نام حافظ ناظری آشنایی داشته باشند.
شبکه ی فارسی بی بی سی گزارشی از کنسرتهای مشترک شهرام ناظری و حافظ پخش می کنه. این گزارش رو از دست ندید.
کل استان خراسان رضوی نیز در انتخابات ریاست جمهوری دهم ۳ میلیون و ۴۲۵ هزار واجد رای داشته است. در این میان و بر اساس آمار وزارت کشور دولت کودتا، احمدی نژاد در خراسان رضوی ۲ میلیون و ۲۱۴ هزار رای داشته است و موسوی تنها ۸۸۴ هزار رای به دست آورده است.
آمار وزارت کشور دولت کودتا نشان میدهد احمدینژاد در مشهد نه ۶۳ درصد، بلکه ۶۹ درصد کل آرا را به دست آورده است!
علاوه بر این بر اساس اعلام مراجع رسمی، بالغ بر سه میلیون زائر برای زیارت حرم ثامن الئمه در روز میلاد امام رضا راهی این شهر شدهاند. اگر بخواهیم آمار دولت کودتا مبنی بر کسب متوسط ۶۳ درصد کل آرا را حساب کنیم، باید یک میلیون و ۶۵۰ هزار زائری که به احمدی نژاد رای دادهاند، در مشهد باشند.
جمع مجموع این آمار نشان میدهد ۳ میلیون و ۸۶۴ هزار نفر به احمدی نژاد رای دادهاند. قاعدتن باید این میزان نیز برای استقابل از رئیس جمهور در دور سوم سفرهای استانی و یا حداقل رفتن به صحن جامع رضوی برای شنیدن سخنان اون حضور میداشتند. اما عکسهای زیر خود سند روشنی است بر ۶۳ درصد رای رئیس دولت بعد از نهم.
در این عکس احمدی نژاد را میبینید که در حال دست تکان دادن برای هوادارانش است!
این آقای همیشه در صحنه در همه سفرها باید حضور داشته باشد و بنر احمدی نژاد را دستش بگیرد. پشت او هم فشار شدید ازدحام جمعیت، اجازه نمیدهد با راحتی بتواند با رئیس دولتش گفت و گو کند.
الآن سر رئیس دولت خیلی شلوغ است. خبرگزاری ایرنا: ازدحام جمعیت باعث شده است ماشین رئیس جمهور به کندی حرکت کند!
این یکی از بهترین نمونههای استقبال است. یکی از بهترین و شیواترین عکسهایی که از مشهد مخابره شده است. عابران روی پل را ببینید. انگار نه انگار که رئیس جمهورشان دارد از مقابلشان رد میشود. حتی لحظهای نمیایستند تا از بالای پل او را نگاه کنند!!!!.
شما هم اول خیال کردید اینها هواداران رئیس دولت کودتا هستند! سخت در اشتباهید. اینها زایران عاشق حرم امن رضوی هستند که همزمان با ورود رئیس دولت کودتا، نیایش را بر شنیدن دروغهای مکرر ترجیح دادهاند. این عکس همزمان با ورود رئیس دولت به حرم گرفته شده است. اگر باورتان نمیشود عکسهای بعدی را نگاه کنید.
این عکس محوطه هواداران دولت را نشان میدهد که قبل از ورود احمدینژاد در صحن حضور داشتهاند. احمدینژاد در این صحنه در میدان کنار حرم و در حال ورود به صحن جامع رضوی است. فکر میکنید جمعیت هواداران دولت بتواند این فضاهای خالی را پر کند؟
این هم فضای بازتر از دو عکس قبلی. شماره یک، زائران حرم امام رضا را نشان میدهد و شماره دو، همانهایی که اهل کوفه نیستند!
شماره یک در این عکس هنگام ورود رئیس دولت کودتا است به صحن جامع رضوی. اگر نمیتوانید تخمینی از تعداد مشایعت کنندگان احمدی نژاد را تخمین بزنید، به عکس بعدی نگاه کنید. شماره دو در این عکس هم تعداد هوادارانی را نشان میدهد که از ساعتها قبل در صحن جامع رضوی منتظر ورود رئیس جمهور بودهاند. سایتهای حامی دولت مدعی شدهاند این جمعیت کثیر برای پیدا کردن جا از شب قبل در صحن جامع رضوی حضور داشتهاند.
این هم همان شماره یک در عکس قبل است. این عکس احمدی نژاد و همراهانش را در هنگام ورود به صحن جامع رضوی نشان میدهد. انها مدعیاند این تعداد تمامی صحن جامع رضوی را پر کرده اند.
این هم یک عکس دیگر از هواداران احمدی نژاد. اما تنها فرق این عکس با قبلی آن است که این عکس را خبرگزاری فارس مخابره کرده است. یعنی اذعان به شکست از سوی کودتاگران!!!
خبرگزاری ایرنا اما از رو نرفته است و سعی کرده است با مدد لنز واید و زاویه دید تنگ جمعیت را انبوده نشان دهد. اما افتضاح به آن حد بوده است که حربه تبلیغاتی آنها به بار ننشسته است. چرا که در این عکسها فضاهای خالی به چشم میخورد .خوب است بدانید بنا بر آمارهای آستان قدس رضوی، ظرفيت كامل صحن جامع رضوی هشتاد هزار نفر است، يعنی زمانی كه از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب از جمعیت پر شده باشد، ظرفيت نهايی هشتاد هزار نفر است، حال آن كه هنگام سخنرانی احمدی نژاد، يك چهارم فضای صحن فرش شده بود و همان فضا را هم از جمعیت خالی بود.
جمعی از دانشجویان دانشگاه شیراز در بیانیهای اعلام کردهاند که روز سیزدهم آبان در کلاسهای درس حاضر نخواهند شد و به صفوف سبز راهپیمایی خواهند پیوست:
بسم الله الرحمن الرحیم
پس از اینکه انتخابات دهمین دورۀ ریاست جمهوری بدل به کودتای سنگدلانهای شد تا رسوائیان، مسند قدرت رها نکنند و تخت زعامت بر سینۀ غرقه به خون ندای مردم ایران زمین بنا کنند بر دانشجو و جنبش دانشجویی ایران خزان نحسی گذشت، خزانی گُل سوز و سبزینه ستیز، قلم شکن و اندیشه کُش.
کودتاچیان دانشگاه را پادگان میخواهند و همین است که بر هر اندک شرری در هر دانشگاهی خاکستر وهن میپاشند و آتش به خرمن دانش و دانشجو میافکنند. حکایت آنچه در این چند ماه بر دانشجو گذشت نه حکایتی است سهل که در این مقال اندک گفتنی باشد، که قصۀ این غصه چنان صعب است که سنگ از شنیدن حدیث آن آب خواهد شد. اما عهد بر آن شد که دانشجویان دست در دست مردم شریف ایران ایام شادکامی و مراسم رسمی خود را که دیری است به تصرف غوغائیان و کودتاچیان در آمده است دوباره به دست خود بگیرند و در آن ایام صدای اعتراض خود را به گوش آدمیان و عالمیان برسانند. گیرم که خون آشام کودتا این حوادث را هم بی آنکه بوی خون از آن بلند کنند رها نکرده و نمیکنند.
از جملۀ این ایام است سالروز 13 آبان.تاریخ سه واقعۀ مهم در 13 آبان را به یاد دارد. اول تبعید امام خمینی بنیان گذار انقلاب در 13 آبان سال 1343. امامی که امروز بیشتر یاران او خانه نشین شده اند و آماج رگبار تهمتها و سنگباران بی عدالتیها. امامی که بیقدرترین سخنان ها امروز سخن او و اعلامیۀ 8 ماده ای اوست. دوم، کشتار دانش آموزان در 13 آبان 1357 توسط رژیم آدم خوار سلطنتی و شاه ملعون و سوم تسخیر سفارت آمریکا در 13 آبان 1358. واقعهای که برخی از عاملین آن قلم شکسته و پای بسته به کنج زندانها انداخته شده اند.
ما، دانشجویان سبز دانشگاه شیراز در اعتراض به دولت کودتا و حوادث خون بار پس از انتخابات، روز 13 آبان از حضور در کلاسهای درس خودداری خواهیم کرد و همراه با اکثریت مردم شریف ایران در راه پیمایی روز 13 آبان صدای اعتراض برخواهیم افراشت و همچنین از خواهران و برادران ایمانی خود در سراسر دانشگاه ها و مدارس کشور دعوت به عمل می آوریم همصدا با مردم شریف ایران با عدم حضور خود در مدارس و دانشگاه ها، علم اعتراض برافرازند.
پی نوشت) دیدن نرگس کلهر بر صفحه ی تلویزیون شبکه های تلویزیونی آلمان درحالی که به زیبایی به زبان آلمانی صحبت می کنه حس قشنگی رو در من بوجود میاره.
